داستان بازی Don’t Starve

به نام خداوند عالمیان

سلام دوباره خدمت کسایی که احتمالا در دام عشق DS گرفتار شدن ! امروز میخوام براتون بگم این قضایایی که توی بازی اتفاق میفته چیه و اصلا در کل قضیه چیه !

داستان DS یه جورایی همه چیزو بیان نمیکنه و خیلی جاهاش به بازیکن اجازه میده با تخیلات خودش فرض کنه که چرا بعضی اتفاقات افتاده … ولی کلیت قضیه ی بازی از این قراره :

خیلی خیلی سال پیش ، مرد شعببده بازی به اسم ویلیام کارتر (William Carter) ، در انگلستان زندگی میکرد و از طریق شامورتی بازی و این کارا زندگی میگذروند. ویلیام مردی لاغر و قد بلند  بود که چهره مضطربی داشت.  خانواده ش که شامل برادرش جک (Jack) میشه که دوتا دختر دوقلو یعنی وندی (Wendy) و ابیگیل (Abigail) داره، به کالیفرنیا نقل مکان کرده بودن و از اونجا که نمایش های ویلیام توی محل زندگی خودش دیگه طرفدار چندانی نداشت تصمیم گرفت خودشم به کالیفرنیا سفر کنه … ولی از اونجا که وضع مالی خوبی نداشت زیر کلی قرض و بدهی رفت تا تونست بلیط برای سفرش جور کنه …

توی آمریکا وقتی داشته با قطار سفر میکرده ، قظارش در میانه ی راه با یه واگن سیرک که روی ریل رها شده بوده تصادف میکنه … عده ی زیادی از اون حادثه مجروح میشن و ویلیام از اونجا فرار میکنه به صحرای نوادا (Nevada) … ویلیام بعد از مدتی آواره بودن ، یه کتاب پیدا میکنه به اسم کودکس آمبرا (Codex Umbra) که توی اون نوشته شده چطور میشه به قدرت موجودات سایه (Shadow Creatures) دسترسی پیدا کرد و با کنترل کردن سایه ها ، کارهای خارق العاده انجام داد … ویلیام بعد از خوندن کتاب ، قدرت سایه هارو به دست میاره و اسم خودشو میذاره مکسول بزرگ (Maxwell the Great) … با کمک سایه ها ، نمایش های خفنی اجرا میکرد و تمام مردم جذب کارهای اون شدن … مسکول دیگه اون آدم سابق نبود .. دیگه عینک نمیزد و لباسای شیک میپوشید و کلا یه هویت جدید برای خودش ساخته بود . مکسول به همراه یه سیرک که شخصیت های دیگه ای هم مثل ولف گنگ (Wolfgang) ، وس (Wes) و ویگفرید (Wigfrid)‌ توش حضور داشتن به نقاط مختلف سان فرانسیسکو سفر میکرد و نمایش اجرا میکرد … پس از مدتی موفقیت و شهرت ، مکسول یه آگهی پخش کرد برای استخدام یه دستیار … دستیاری که کنجکاو باشه و تشنه ی کشف مسائل مرموز … چنین کسی توی اون زمان به راحتی پیدا نمیشد … ولی نهایتا زن جوانی به اسم چارلی (Charlie) به عنوان دستیار مکسول انتخاب شد…

 

مکسول و چارلی مدت زیادی برای مردم نمایش اجرا میکردن … و البته ناگفته نماند که به هم علاقمند شده بودن… مکسول پس از مدتی حس کرد که کنترل موجودات سایه ای براش سخت شده و کم کم دارن از دستورات سرپیچی میکنن … البته هنوز انقد روی اونا کنترل داشت که مشکلی پیش نیاد. ولی این موضوع رو به کسی نگفت. هر روز که میگذشت ، قدرت مکسول بیشتر میشد و موحودات سایه بیشتر ناپایدار و نافرمان میشدن…

یه روز بعد از ظهر ، چارلی میره تا یه سر به مکسول بزنه و درباره ی نمایشی که قرار بود انجام بدن صحبت کنه … وقتی میرسه در آپارتمانش ، متوجه میشه که مکسول خونه نیست ولی در باز بود …. چارلی وارد میشه و توی اتاق مطالعه ی مکسول ، وسایل و نوشته های اونو پیدا میکنه … روی دیوار ، شکل های عجیبی کشیده شده بودن … چارلی از بررسی نوشته های مکسول متوجه عمق فاجعه میشه و میفهمه که مکسول داره در مورد سایه ها زیاده روی میکنه … بعد از فهمیدن این قضیه ، وحشت زده از آپارتمان خارج میشه و از پشت در ، یه نامه براش مینویسه و میندازه و توش از مکسول میخواد که بعد از این نمایش ، تا یه مدت دست از کار بکشن …

مکسول و چارلی فردای اون روز ، توی تئاتر حاضر میشن تا نمایش رو اجرا کنن … بدون این که بدونن این آخرین نمایششون خواهد بود … مکسول به مردم میگه که قصد داره یکی از موجودات سایه و از داخل دنیای سایه ها بکشه بیرون و به همه نشون بده … ولی سایه ها از کنترلش خارج میشن و مسکول و چارلی رو به داخل کتاب میکشونن :

.h_iframe-aparat_embed_frame{position:relative;} .h_iframe-aparat_embed_frame .ratio {display:block;width:100%;height:auto;} .h_iframe-aparat_embed_frame iframe {position:absolute;top:0;left:0;width:100%; height:100%;}

صبح فردای این اتفاق ، یه زلزله توی سان فرانسیسکو اتفاق میفته و هر چیزی که از مکسول باقی مونده بوده ، زیر آوار نابود میشه … این اتفاق باعث مرگ هزاران نفر شد چون آپارتمانی که مکسول توش بود کامل فرو ریخت ،..

مکسول و چارلی به دنیای Don’t Starve وارد میشن … به قلمرو سایه ها … چارلی توی تاریکی ها غرق میشه و تبدیل میشه به هیولای تاریکی و هرکسی که توی تاریکی مطلق قرار بگیره رو از بین میبره … و مکسول روی تخت سایه ها (Shadow Throne) زندانی میشه … درسته که زندانی شده ولی به خاطر تخت سایه ، قدرت برای انجام بعضی کارهارو داره … مکسول و چارلی چندین سال توی دنیای سایه ها محبوس شدن و در مورد این که توی این مدت چه اتفاقاتی افتاده اطلاع چندانی نداریم … ولی چیزی اونجا بود که باعث نجات مکسول شد …

شرکتی به اسم Voxola ، رادیوی پیشرفته ی جدیدی به اسم voxola PR-76 تولید کرده بوده ولی به خاطر آتش سوزی و از بین رفتن کارخونه ، فقط چندتا از این رادیو ها باقی موند … و از قضا مکسول تونست از دنیای سایه ها با اون رادیو ها ارتباط برقرار کنه …  وکسانی که اون رادیو هارو داشتن رو گول زد و بهشون یاد داد چطوری وارد دنیای سایه ها بشن تا بلکه بتونن نجاتش بدن … در نهایت کسی که موفق شد مکسول رو نجات بده ویلسون (Wilson) بود … اولین کاراکتری که بازیکن باهاش وارد دنیا میشه … مکسول ، ویلسون رو گول زد و بهش اطلاعاتی داد تا یه دروازه به دنیای سایه ها بسازه و واردش بشه :

.h_iframe-aparat_embed_frame{position:relative;} .h_iframe-aparat_embed_frame .ratio {display:block;width:100%;height:auto;} .h_iframe-aparat_embed_frame iframe {position:absolute;top:0;left:0;width:100%; height:100%;}

ویلسون بعد از کلی مشقت و بدبختی برای زنده موندن ، تونست مکسول رو پیدا کنه و آرادش کنه … ولی وقتی مکسول آزاد شد ، ویلسون به جاش روی تخت سایه گرفتار شد ! مکسول دوباره به دنیای سایه ها برگشت و درحالی که تلاش میکرد زنده بمونه ، چارلی بالاخره تخت سایه رو پیدا کرد و به ویلسون کمک کرد آزاد بشه … ولی :

.h_iframe-aparat_embed_frame{position:relative;} .h_iframe-aparat_embed_frame .ratio {display:block;width:100%;height:auto;} .h_iframe-aparat_embed_frame iframe {position:absolute;top:0;left:0;width:100%; height:100%;}

بعد از اینکه چارلی، ویلسون رو به دنیای سایه ها برمیگردونه و خودش به تخت حکومت میشینه ، ویلسون به کمپ قبلی خودش برمیگرده و یه کم بعد ، مکسول برای زنده موندن خیلی مشکل داشته پیداش میکنه :

ویلسون انقد از دستش عصبانی بود که بهش حمله میکنه و سعی میکنه یه بلایی سرش بیاره ، ولی همون موقع آتیش کمپ خاموش میشه و بدون نور ، در معرض حمله ی چارلی قرار میگیرن … ویلسون سریع برمیگرده و دوباره آتش رو روشن میکنه … ویلسون و مکسول میفهمن که با دعوا کاری درست نمیشه و باید همکاری کنن تا زنده بمونن …

با استفاده از علم ویلسون و قدرت جادویی مکسول ، اونا موفق میشن یه پورتال درست کنن تا بتونن افراد دیگه رو وارد دنیا کنن تا راحت تر بتونن زنده بمونن …پورتالی که اول درست میکنن خیلی مورد پسند چارلی قرار نمیگیره … برای همین خرابش میکنه و یه پورتال دیگه به جاش میذاره به اسم Florid Postern …

بعد از این قضیه ، شخصیت های بازی همگی باهم به دنیای don’t starve وارد میشن … ویلو (Willow) دختر آتیش پاره ، شخصیت های سیرک یعنی ولف گنگ و وس و ویگفرید ، ویکرباتم (Wickerbottom) پیرزن کتابدار ، وندی برادرزاده مکسول ، وودی (Woodie) هیزم شکن نفرین شده ، دبلیو اکس هفتاد و هشت (WX-78) رباتی که به دست سازنده های همون رادیو ساخته شده ، وبر (Webber) پسربچه ای با سر عنکبوت که قبل از ویلسون وارد دنیای سایه ها شده بود ، و وینونا (Winona)‌ خواهر چارلی … هر کدوم از این شخصیت ها با قابلیت های خاصشون وقتی در کنار هم قرار گفتن ، تونستن تیمی تشکیل بدن که در برابر تمام هیولاهای چارلی ، ملکه ی سایه ها دوام بیارن !

4 دیدگاه در “داستان بازی Don’t Starve

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *